بدون عنوان
سلام عزیزم.
بابایی صبح رفت امتحان. ساعت 8 امتحان داشت. این امتحانشو بده راحت میشیم. بعد میتونه یه کم کمک من باشه. شایدم پاشه بیاد خونه. اما من دلم نمیخواد بیاد. اخه به نبودنش عادت کدن و اگه بیاد و زود بره دوباره به هم میریزم. روال زندگیم الان یه کم روتینتر شده و فقط دلتنگی بابا کمی اذیتم میکنه.
دیشب باز خواب امتحان رودیدم. خواب دیدم امتحان دینی دارم. (بینش اسلامی) خیلی وقتا این خواب رو میبینم. تو یه کلاس بزرگ تو دانشگاه کلاساش برگزار میشه. اما من اغلب کلاسا رو فراموش میکنم برم. در نهایت واسه امتحانشم نمیدونم کی امتحان دارم. و وقتی میفهمم میبینم مثلا فردا امتحان دارم حالا من هیچی نخوندم. و استرس و هیجان زیاد سراسر بدنم رو میگیره و سراسیمه این طرف اونطرف میدوم ولی نمیدونم باید چکار کنم. تو عالم خواب میبینم که این اخرین امتحان درسیمه ولی نمیتونم امتحان بدم. بارها و بارها این خواب رو دیدم. از صبح روز بعدش تا چند وقت بهش فکر میکنم. نمیدونم والا. شاید چون من ادم والا طلبی بودم و همیشه میخواستم بهترین باشم توهر چیزی اینقد اذیت میشم. از بچه همیشه میخواستم بهترین باشم و بهترین رو داشته باشم. الانم که بزرگ شدم همینجورم. دلم میخواست بهترین درس بهتری رشته بهترین نمرات رو داشته باشم و الان هم ذوست داشتم بهترین همسر و زندگی رو داشته باشم.. این خصوصیت همیشه با من بود ولی چون خیلی وقتا نمیتونستم بهش برسم بهم میریختم.
جالب اینجاس که اغلب خواب امتحان دینی رو میبینم یا شیمی رو. شیمی هیچوقت جزو چارت درسی رشته من نبود. از وقتی دبیرستان و تموم کردم دیگه هیچوقت پی شیمی نرفتم. اما خیلی وقتا خوابشو میبینم. که نه سر کلاسش بودم و نه اصلا میدونم چیه.
بابا ساعت 8 امتحان داره. صبح بهش گفتم خدا یه فرشته از اسمون برات میفرسته که سر جلسه امتحان کنارته و بهت تو جواب دادن به سوالا کمک میکنه. به حرفش گوش کن و حواستو خوب جمع کن و برام یه بیست توپولی بگیر.
به امید خدا. براش دعا کن نی نی نازم.


بدون عنوان
